حكيم ابوالقاسم فردوسى
63
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بدانيد كين زينهار منست * بنزد شما يادگار منست گراميش داريد و پندش دهيد * همه راه و راى بلندش دهيد سوى زال كرد آنگهى سام روى * كه داد و دهش گير و آرام جوى چنان دان كه زابلستان خان تست * جهان سربسر زير فرمان تست [ ترا خان و مان بايد آبادتر * دل دوستداران تو شادتر ] [ كليد در گنجها پيش تست * دلم شاد و غمگين بكم بيش تست ] [ بسام آنگهى گفت زال جوان * كه چون زيست خواهم من ايدر نوان ] [ جدا پيشتر زين كجا داشتى * مدارم كه آمد گه آشتى ] [ كسى كو ز مادر گنه كار زاد * من آنم سزد گر بنالم ز داد ] [ گهى زير چنگال مرغ اندرون * چميدن به خاك و چريدن ز خون ] [ كنون دور ماندم ز پروردگار * چنين پروراند مرا روزگار ] [ ز گل بهرهء من بجز خار نيست * بدين با جهاندار پيگار نيست ] [ به دو گفت پرداختن دل سزاست * بپرداز و برگوى هرچت هواست ] [ ستاره شمر مرد اختر گراى * چنين زد ترا ز اختر نيك راى ] [ كه ايدر ترا باشد آرامگاه * هم ايدر سپاه و هم ايدر كلاه ] [ گذر نيست بر حكم گردان سپهر * هم ايدر بگسترد بايدت مهر ] كنون گرد خويش اندر آور گروه * سواران و مردان دانش پژوه بياموز و بشنو ز هر دانشى * كه يا بى ز هر دانشى رامشى ز خورد و ز بخشش مياساى هيچ * همه دانش و داد دادن بسيچ بگفت اين و برخاست آواى كوس * هوا قيرگون شد زمين آبنوس خروشيدن زنگ و هندى دراى * بر آمد ز دهليز پرده سراى سپهبد سوى جنگ بنهاد روى * يكى لشكرى ساخته جنگجوى بشد زال با او دو منزل به راه * بدان تا پدر چون گذارد سپاه پدر زال را تنگ در بر گرفت * شگفتى خروشيدن اندر گرفت بفرمود تا باز گردد ز راه * شود شادمان سوى تخت و كلاه بيامد پر انديشه دستان سام * كه تا چون زيد تا بود نيك نام نشست از بر نامور تخت عاج * بسر بر نهاد آن فروزنده تاج ابا ياره و گرزهء گاوسر * ابا طوق زرّين و زرّين كمر ز هر كشورى موبدانرا بخواند * پژوهيد هر كار و هر چيز راند ستارهشناسان و دين آوران * سواران جنگى و كين آوران شب و روز بودند با او بهم * زدندى همى راى بر بيش و كم [ چنان گشت زال از بس آموختن * تو گفتى ستارهست از افروختن ] [ براى و بدانش بجايى رسيد * كه چون خويشتن در جهان كس نديد ] [ بدين سان همى گشت گردان سپهر * ابر سام و بر زال گسترده مهر ] [ آمدن زال به نزد مهراب كابلى ] چنان بد كه روزى چنان كرد راى * كه در پادشاهى بجنبد ز جاى برون رفت با ويژه گردان خويش * كه با او يكى بودشان راى و كيش